شورانگیزی عشق فلسفی

فرهیختگان: شاید در یک بررسی ساده و سرانگشتی در تاریخ فلسفه و به‌طور خاص‌تر در حوزه فلسفه سیاسی نتوانیم از زنان فیلسوف زیادی نام ببریم. در این حوزه اما هر اندازه هم که حساب و کتاب کنیم و با اندکی اغراق از نام‌هایی چون سیمون دوبووار - فیلسوف اگزیستانسیالیست فرانسوی - و روزا لوکزامبورگ - لیدر سوسیالیست و کمونیست آلمانی - بگذریم، شاید بتوانیم نشان ستاره درخشان این سپهر را بر سینه هانا آرنت بزنیم. فیلسوف شهیر آلمانی از جنبه‌های مختلفی همواره مورد نظر قرار گرفته است؛ چراکه او علاوه‌بر نظریه‌پردازی در فلسفه سیاسی، دستی بر تاریخ‌نگاری نیز داشته است. همه اینها در کنار آنچه در سال‌های زندگی بر آرنت گذشت باعث شده است این فیلسوف آلمانی به چهره‌ای شاخص در قرن بیستم میلادی تبدیل شود. ماه اکتبر که سالروز تولد آرنت است زمان مناسبی برای ارزیابی دلایل اهمیت او از جنبه‌های مختلف بر فلسفه است.
 
  از توتالیتاریانیسم تا انقلاب

هانا آرنت در کونیگزبرگ (در آلمان آن زمان و کالین‌نگراد کنونی در روسیه) متولد شده و اگزیستانسیالیسم (مکتب اصالت وجود) را نزد مارتین هایدگر و کارل یاسپرس خوانده است. در دوران نازی، ابتدا به فرانسه و سپس به ایالات متحده مهاجرت و بهترین اثر خود را به زبان انگلیسی منتشر کرده است. اولین اثر مهم او «ریشه‌های توتالیتاریانیسم» (۱۹۵۱) بود که می‌خواست هولناکی نازیسم و استالینیسم را در ارتباط با اردوگاه‌های متمرکز و تصفیه‌های بی‌رحمانه درک کند. آرنت پس از آن در کتاب «وضع بشری» (۱۹۵۸) تلاش می‌کند چگونگی درک زبانی مفاهیم خاصی همچون کارگر، کار و عمل را در فرهنگ‌های گذشته تحلیل کند. انگیزه او از این کار تلاش برای معنی بخشیدن به تجربیاتی بود که مردم در زمان‌های گذشته احساس می‌کردند. او به این وسیله می‌خواست امکانات موجود در وضع انسانی ما را که در زبان مدرن گم شده است، آشکار کند. اما در کتاب «پیرامون انقلاب» (۱۹۶۳) تلاش کرده به جای فرآیندهای تاریخی صرف، عمل انسانی را به‌عنوان اساس انقلاب به جایگاه خود بازگرداند. از این‌رو، پارادایم «انقلاب» برای او انقلاب آمریکا بود، نه انقلاب روسیه و فرانسه. او تاکید بر عمل و توان انسانی را عامل تمایز میان نظریه سیاسی خود و نظریات سیاسی سابق می‌دانست. برخی سقوط کمونیست اروپای شرقی را لحظه آرنتی اقدام آزاد بشری می‌دانند و دیگران وی را پیشروی پست مدرنیسم در نظر می‌گیرند.

  شاگرد ممتاز مکتب هایدگر
شاید یکی از عجیب‌ترین اتفاقات زندگی آرنت که بی‌شک تمام روند مطالعات و تحقیقات بعدی او را دستخوش تحولات فراوانی کرد، رابطه عجیب وی و البته عاشقانه‌اش با مارتین هایدگر بود. در سال ۱۹۲۳ مارتین هایدگر به ماربورگ نقل مکان کرد. در آنجا نخستین سمت مستقل دانشگاهی خود را احراز کرد و با خود جمعی از دانشجویان را به آنجا کشید که از چهار گوشه دنیا برای تعلیم نزد او آمده بودند. یکی از این دانشجویان هانا آرنت بود که سال‌ها بعد، در مقاله یادبودی به نام «هشتاد سالگی مارتین هایدگر» (۱۹۶۹) در نیویورک ریویوآ و در قالب عباراتی که امروز دیگر معروف شده‌اند، از شور و شعفی گفت که کل نسل او به هایدگر داشته‌اند.
او نوشت: «شایعه‌ای که درباره هایدگر دهان به دهان می‌گشت صاف و ساده به این قرار بود: تفکر دوباره زنده شده... آری، معلمی هست که شاید اندیشیدن را بیاموزد.» آرنت در ۱۸ سالگی به ماربورگ رفت.
در نوجوانی کمی کانت و از آن بیشتر کی‌یر که‌گور خوانده بود. آنچه او را جذب می‌کرد شور یا تب و تاب کی‌یر که‌گور بود که در تقابل صریح با خودشیفتگی بورژوایی دوران ویلهلم دوم قرار داشت و نیز در تعارض کامل با نظرورزی‌های بی‌روح مکاتب فلسفی که در آن زمان بر آلمان حاکم بود. همین شور و حال بود که آرنت نیز بی‌درنگ در هایدگر تشخیص داد.
این دو متفکر در دهه دوم قرن بیستم با هم آشنا شده و شور فلسفی مشترک‌شان خیلی زود آنان را جذب یکدیگر کرده است. اما آنگاه که خود را درگیر تحول و انقلاب سیاسی‌ای دیدند که صحنه اروپا و بعد کل جهان را برآشفت، این شور تقریبا در تمام وجوه زندگی خصوصی و تعهدات سیاسی‌شان رخنه کرد. آنچه درباره این دو اهمیت دارد این است که هر دو به اهمیت شور و احساسات در زندگی فکری و در جذب جباریت جدید پی بردند.

 

 

طراحی سایت : وب نگاران پارسه